يك پناه‌جوی هم‌جنس‌گرا: حق و حقوق ما، بازيچه‌ی دست برخی «فعالان حقوق بشر» شده است

lesbian

نمی دانم این نوشته را نامه سرگشاده بنامم یا مقاله یا گزارش. به هر حال تمام تلاشم را می‌کنم تا تصویر درستی از آنچه که اینجا بر ما می‌گذرد برای شما ترسیم کنم.

بيش از يك سال و نیم است در یکی از شهرهای کوچک و مرکزی ترکیه، پناهنده شده‌ام. آخر هم‌جنس‌گرا هستم و در چند سال گذشته، باب شده که بیاییم و با مراجعه به کمیساریای عالی حقوق پناهندگان سازمان ملل متحد در تركيه ، به کشور سومی، معمولا در آمریکای شمالی، پناهنده شویم و اسکان بگیریم تا کارهای‌مان راست و ریس بشود و به مقصد برسیم، دست کم دو سالی در ترکیه باید منتظر بمانیم. دو سالی که به اجبار پلیس ترکیه در شهرهای کوچک و روستاهای ترکیه اسکان داده می‌شویم، اجازه کار نداریم و هم‌زمان هیچ کمک مالی از هیچ نهادی به ما نمی‌شود و حتی باید در این بی‌پولی و بی‌کاری اجاره بهای محل سکونت‌مان را هم خودمان بپردازیم. از این رو بسیاری از ما، دست به کارهای به اصطلاح «سیاه» می‌زنیم. غیرقانونی هر کاری می‌کنیم تا لقمه‌ای نان گیرمان بیاید و بعضی وقت‌ها، صاحب کارها که می‌دانند ما هیچ حقی نداریم، همان یک لقمه نان را هم از ما دریغ می‌کنند.

بسیاری از ما در شرایطي وارد این برزخ و انتظار می‌شویم که گذشته سیاهی را هم پشت سر داریم. هر یک به دلیلی فرار کرده‌ایم: یکی‌مان، هویت جنسی‌اش نزد خانواده آشکار شده و پا به فرار گذشته. یکی دیگر در میان‌سالی در محل کار رسوا شده، دیگری تغییر جنسیت داده و از جامعه طرد شده، دیگران‌مان را به زور می‌خواستند به خانه شوهر بفرستند یا زن بدهند و امثالهم. خلاصه اینکه وقتی به ترکیه می‌رسیم داغونیم، بیماریم، ناتوانیم و همه چیز باخته. تازه باید زندگی تازه‌ای را هم در شرایطی که برا‌ی‌تان تعریف کردم آغاز کنیم.

وقتی می‌خواستم از ایران بیرون بزنم، پیه همه‌ی مشکلات ترکیه را، آنطور که رفقا و دوستان تعریف می‌کردند به تنم مالیدم. بیرون زدم چون داشتند شوهرم می‌دادند. از خانواده‌ای سنتی بودم و مگوترین راز زندگی‌ام، گرایش جنسی‌ام بود. نه می‌توانستم آن را بر ملا کنم و نه می‌توانستم بپذیرم که مردی را به همسری قبول کنم. این شد که شغلم را – تدریس در دانشگاه – کنار گذاشتم و دار و ندارم را مخفیانه حراج کردم و بیرون زدم. یکی دو ماه اول همان‌طور بود که برایم گفته بودند. کارهای سخت، بی‌پولی، خانه کردن در انبار‌ها و زیرزمین‌ها، تحمل حقارت در شهرهای سنتی و کوچک و انتظار و کندی بسیار روند پناهندگی. همه این‌ها افسردگی آور و گاها جان کاه است. چند ماهی شده بود كه از ايران آمده بودم که معضلی تازه را یافتم، تلنبار شده بر کوه سایر مشکلات. معضلی که قصدم از نوشتن این نامه، بیان آن است:

در این شهرهای کوچک، به اقتضای ندانستن زبان و ایزوله ماندن از جامعه ترکیه، معمولا پناه‌جوها با یکدیگر معاشرت می‌کنند. در جریان همین معاشرت‌ها با پناه‌جوهای هم‌جنس‌گرا بود که فهمیدم، گروه‌های مختلف از پناه‌جوها، هر یک نام افراد و گروه هایی را مطرح می‌کنند که در اروپا یا آمریکا هستند، سازمان‌های حمایت از پناه‌جویان هم‌جنس‌گرا یا حمایت از حقوق هم‌جنس‌گرایان و ترنسکشوال‌ها را بنا کرده‌اند. سازمان‌هایی که ادعا می‌کنند با توسل جستن به آنها، می‌توان روند پناهندگی را سریع‌تر کرد یا سازمان‌هایی که می‌گویند برای طول مدت پناهندگی دوره‌های آموزشی و روان‌شناسی و سبک زندگی ترتیب می‌دهند تا افراد برای اسکان در کشور مقصد، آماده باشند و به اصطلاح با آموزش «حقوق از دست رفته‌مان» در ایران، آگاهی ایجاد می‌کنند.

بدون هیچ پیش قضاوتی، صرفا از روی آشنایی با نام یکی از این سازمان‌ها و گردانندگانش که مدام در تلویزیون‌های فارسی زبان خارج از کشور، به عنوان وكيل و فعال حقوق بشر، ظاهر می‌شدند، پذیرفتم تا به واسطه دوست دیگری، در کلاس‌هایش شرکت کنم. قرار بود آن افراد و همکاران‌شان از محل زندگی خود در اروپا به ترکیه بیایند و دوره حضوری را در شهرهای مختلف برگزار کنند. در دعوت نامه کلاس‌ها وعده داده شده بود که این دوره‌ها، درباره حقوق افراد در زندگی باشد. برای زندگی خالی از هیجان و مملو از تکرار و روزمرگی ما، خبر هیجان انگیزی بود ملاقات این به اصطلاح فعالان. من که خود سال‌های تدریس را پشت سر گذاشته بودم و عاشق درس و کلاس بودم، روزها را می‌شمردم تا دوباره به کلاسی باز گردم.

کلاس‌ها آغاز شد. چشمتان روز بد نبیند! کدام کلاس؟ کدام درس؟ دوره‌های چند روزه در سالن یک مکان عمومی برگزار می‌شد. نام‌های مشهور و فعالانی که می‌شناختم، تخته و دفتر و دستک آورده بودند اما تصور می‌کنید چه آموزش دادند؟ تا می‌توانستند نفرت پراکنی کردند. کلاس پر بود از غیبت کردن و صحبت کردن از گروه‌ها و سازمان‌های دیگر: «سراغ فلان گروه حمایت از هم‌جنس‌گرایان نروید که مدیرش دزد است»،« سراغ آن یکی خانم نروید که اصلا هم‌جنس‌گرا نیست و دکان باز کرده!»، «سراغ فلان آقا نروید که پرونده شاکیانش دست ماست که به بقیه تجاوز کرده!»، و «اگر با فلان دسته و سازمان در تماس شوید، سفارت آمریکا در ترکیه کار پناهندگی‌تان را عقب می‌اندازد.»

هولناک بود. تمام وجودم پر از ترس شده بود. راست می‌گویند؟ این همه راه کوبیده‌اند و آمده‌اند تا همین‌ها را بگویند؟ اين چگونه كمك و آموزشي است. در دوره، دخترکان و پسرکان کم سن و سالی هم بودند که به وضوح می‌شد دید بعد از پایان هر کلاس، از افرادی که نام‌شان در دوره‌ها برده می‌شد متنفر بودند. بدتر از آن اینکه فعالان مزبور، عقاید کهنه سیاسی‌شان را تحمیل می‌کردند. وابستگي سياسي به يكي از سازمان‌های مسلح اوايل انقلاب داشتند و ابايي از تعريف تجربه‌های‌‌شان هم نداشتند. وقتي كلاس به اصطلاح «حقوق بشر‌شان» را، به پشتوانه تحصيلاتم، عرصه به چالش كشيدن عقايد سياسي‌‌شان كردم، می‌گفتند شما چون «تازه از ایران آمده‌اید»، چشم و گوش‌تان بسته است! و گرنه دنیا به شکلی است که ما می‌گوییم.

خاطرتان هست كه قرار بود كلاس‌ها، راه زندگي را نشان‌مان دهد! عنوان هر درس، دهان پر كن‌تر از درس بعدي بود. «برابري حقوق زنان و مردان» مثلا پر بود از اتهام زني عليه فعالان حقوق بشر مرد و ستايش از خود. لحن مرد ستيزانه يكي از مدرسان و فعالان آن‌قدر غليظ بود كه بعدها تحقيق كردم و فهميدم اين به اصطلاح فعال حقوق هم‌جنس‌گرايان، همسري از جنس مخالف هم داشته و پس از سال‌ها زندگي با همسر و فرزندانش، كار‌شان در ايران به طلاق كشيده. در پايان دوره نامه‌ای را هم جلوي هر كدام‌مان گذاشتند كه امضا كنيم در تأييد حضورمان در كلاس‌ها و رضايت‌مان.

یکی از گردانندگان این «کارگاه آموزشی» بعد مدعی شد که به عنوان بخشی از سمینار، جلسات خصوصی مشاوره روان‌شناسي و به قول خود‌شان سبك زندگي هم برگزار می‌شود. در همان حس و حال بودم و سرشار از تعجب که نوبت جلسه مشاوره من در اتاق هتل آن «مشاور» رسید. در که باز شد، سه نفر ایستاده بودند و دوربینی روشن بود. تعجب کردم! مشاوره که قرار بود خصوصی باشد!

بعد مشاور مربوطه گفت که جلسه را روی نوار ضبط می‌کند و شاید در فیلم یا «پروژه تحقیقاتی» در آینده استفاده شود. گفتم ناراضی هستم و انتظارش را نداشتم. قرار بود روان پر دردم را كمك كنند نه اينكه سوژه فيلمم كنند! حس انساني را داشتم كه در زندان گرفتار شده و می‌خواهد به اجبار اعتراف كند.  خلاصه میان رفتن و ترک اتاق بودم که با لحن تهدید آمیزی به من گفت كه نشستن روبروی دوربین ما یعنی تضمین پناهندگی‌ات. گفتم اين جلسه مشاوره نيست! گفته بوديد كه مشاوره مي‌دهيد! اصلا مگر شما تخصص داريد؟ خنديد و جواب داد در فلان و بصار تلويزيون من را نديده‌اي؟ هزاران نفر آرزوي‌شان است با من ديدار كنند. ترسيدم، اما ترك‌‌شان كردم و زير بار نرفتم. تلخ بودم و باورم نمی‌شد که از چنگال جمهوري اسلامی در ایران فرار کرده‌ام و گیر این‌ها افتادم که معلوم نیست چرا می‌خواهند مرا جلوی دوربین‌‌شان بنشانند و آلت دست کدام بازی‌‌شان بکنند. اين‌ها چطور افراد ليبرال و اهل حقوق بشري هستند كه حتي حق انتخاب براي «آشكارسازي» زندگي‌ام را برايم قائل نيستند و درست مانند جمهوري اسلامي قدرت‌گيري‌‌شان را در سركوب ساير گروه‌ها می‌دانند.

 بعدا از سایر دوستان شنیدم که هر کدام می‌رفتند و جلوی دوربین این فعال، داستان زندگی‌‌شان را می‌گفتند و خبری از مشاوره هم نبوده. با اینکه گفته شده بود این فیلم‌ها، صرفا برای یک پروژه تحقیقاتی است و در ازای آن «مشاوره رایگان» داده می‌شود اما بعدا شنیدم که این تصاویر، در جلسات مختلف سازمان‌های بین‌المللی کمک مالی به گروه‌های حقوق بشری و به منظور جلب کمک مالی به سازمان مزبور كه مدعي برگزاري «كارگاه‌های آموزشی برای پناهندگان» است، نمایش داده شده.

يعني آن بچه‌های كم سن و سال خواسته و از روي آگاهي جلوي دوربين اين گروه نشستند؟ آيا روح صاف، آزار ديده از خانواده و جامعه قدرت تشخيص و تميز آنچه در اين کارگاه‌های آموزشی شنيدند را دارد يا آموزش‌های پر از نفرت و خشم اين سازمان و رفتارهای‌شان از آنها ناراضيان ابدی و مشوش خواهد ساخت؟

بگذريم! هنوز عرق آن اتفاق خشک نشده بود که خبر آمد گروه دیگری، به شهر ما آمدند. در جمع کوچک پناه‌جویان هم‌جنس‌گرای ایرانی شهر ما، چو افتاد که این گروه با گروه قبلی رابطه خوبی ندارد. یادم آمد اسم یکی از افراد این سازمان را در به اصطلاح «کارگاه آموزشی قبلی» به اسم «دزد» شنیده‌ام. با وحشت رسوب کرده از دیدار قبلی، به همایش این یکی گروه که در خانه یکی از پناه‌جویان برگزار می‌شد رفتم. همه حاضرین سعی می‌کردند به گوش افراد این سازمان برسانند که در کارگاه قبلی چه گذشته و تمام وقت آن جلسه به رفع اتهام و تکذیب همه آن دزدی‌ها و غارت‌هایی شد که سازمان قبلی، به این گروه بسته بود. مدير سازمان  متاسف بود كه وقتش بابت تكذيبه‌ها هدر می‌رود و اگر گروه و دسته اول چنين نكنند، سازمان او راحت‌تر به وظايفش می‌رسد.

در یکی از روزهای حضورم در همایش‌های این گروه، از طریق فیس‌بوکم از یکی از گردانندگان سازمان قبلی نامه‌ای دریافت کردم که مو بر تنم راست شد. شبیه تبهكارها دنبالم کرده بودند. فعال مزبور برایم نوشته بود که «درصورت درز محتوای کارگاهی که مجانی به آن آمدید، نمک خوردید و نمکدان را شکستید، به گروه‌های دیگر، شما را تحت پیگرد قانونی قرار می‌دهیم.» کدام کارگاه؟ کدام محتوا؟ منظورش این بود که نباید صدایم در بیاید که چه بر من گذشته و تهديد شده‌ام!

مات و مبهوت بودم. باورم نمی‌شد که از دست نیروی انتظامی و بسیج و سپاه پاسداران و احمدی‌نژاد‌ها به این‌ها پناه آورده‌ایم. باورم نمی‌شد که آلت دست شده‌ایم. باورم نمی‌شد این‌ها حمایت مالی گروه‌ها و سازمان‌های بین المللی را به اسم ما دریافت می‌کنند اما صرف کینه توزی و باند بازی‌های خود می‌کنند.

این تجربه تلخ، در همان ماه‌های نخست باعث شد تا تصمیم بگیرم در طول مدت اقامتم در ترکیه، با هیچ گروهی تماس نگیرم. دو ماهی از این حادثه تلخ گذشته بود و من مشغول ترمیم ذهن خسته و تن نا آرامم بودم که تلفنم زنگ خورد. فردی که خود را فعال حقوق هم‌جنس‌گرایان معرفی می‌کرد و از كشور ديگری تماس می‌گرفت و نامش را در همان کارگاه نخست به اسم «فردی که اصلا هم‌جنس‌گرا نیست و خودش را سر پيری، هم‌جنس‌گرا جا زده تا پول بگیرد» شنیده بودم، با لحنی آرام به اطلاعم رساند که شنیده که در طول ماه‌های گذشته چه اتفاقی افتاده. در بازگو کردن اتفاقات، معلوم بود که « یک کلاغ و چهل کلاغ» خوبی هم صورت گرفته… بعد برایم گفت که این اتفاقات می‌تواند « کار پناهندگیم» را دچار اختلال کند و بهتر است از اين سازمان‌ها، شکایتی بنویسم و برای سازمان او بفرستم تا پیگیری کند. نه! من پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر این کار را نکنم. تشكر نكرده از اين لطف ناخوانده تلفن را قطع كردم.

گرچه همه اين گروه‌ها مدعي استقلال مالي هستند و فوقش می‌گويند از محل كمك‌های مردمي كار می‌كنند اما پوشيده نيست كه اغلب آنها كمك‌های «بشر دوستانه» دولت‌های غربي را دريافت می‌كنند. همان بودجه كذايی كه از جمله آمريكايي‌ها، براي ترويج حقوق بشر و آزادی بيان و تحقيق در كشورهايي مانند ايران خرج می‌كنند. اين كمك‌ها چقدر می‌توانست موثر و مفيد باشد اگر به دست اهلش می‌افتاد! حالا با تمام وجودم می‌فهمم چرا در تمام اين سال‌ها آب از آب تكان نخورده!

براي دريافت اين كمك‌ها، برگزاری كارگاه كمك به حقوق هم‌جنس‌گرايان و زنان و ترويج حقوق بشر، عناوين دهان پركني است اما آيا تامين كنندگان مالي اين سازمان‌ها، فقط به خواندن پروپوزال‌ها و گزارش‌های مالي اين سازمان‌ها اكتفا می‌كنند؟ عكس‌ها و فيلم‌های اجباري پس از كارگاه‌ها را می‌بينند و رضايت می‌دهند به ادامه‌اش؟ آيا از پشت صحنه دردناك اين فعاليت‌ها خبر دارند؟ آيا تا حالا از خود‌شان سوال كرده اند كه چطور با خرج‌های ميليوني، اوضاع همان است كه بود؟ آيا خبرش می‌رسد كه در حين برگزاري يكي از همين جنگ‌های ميان سازماني در تركيه (همان سمينار‌ها) پناه‌جويي هم‌جنس‌گرا مظلومانه خودكشي كرد و كسی حتی سراغش را هم نگرفت؟ فعالان و وكلای حقوق بشری كه هزاران دلار هزينه دولت‌های غربي را هدر دعوا كردن با يكديگر نمودند می‌دانند كه اگر مبارزه راستين می‌كردند و مثلا اگر واقعا مشاوره روانشناسي در كار بود شايد او هرگز خودكشي نمي‌كرد؟ كار آنها پيدا كردن گرفتار‌ها و كمك رساني فوری است يا لشكركشی و سو‌استفاده از ضعيف‌ترين و شكننده‌ترين افراد جامعه؟!

آيا تامين كنندگان مالي اين سازمان‌ها، اصلا درباره گذشته اين افراد تحقيق كرده‌اند؟ می‌دانند خواسته يا ناخواسته مشغول ترويج خشونت و تبديل كوشش‌های شخصی (مثلا ميل به فراگيری و آموزش از جانب پناهندگان در مثال كارگاه) به نزاع‌های گروهی (تشويق پناه‌جويان به موضع گيري عليه يكديگر) هستند؟ آيا صلاحيت اين افراد برای كاری كه ادعايش را می‌كنند سنجيده شده؟ شايد اين افراد، ناشي از مشكلات شخصي گذشته، خشونت‌های جامعه، خشونت خانوادگي و امثالهم اصلا آمادگي كمك به بقيه را نداشته باشند و آنچه می‌كنند ناشي از ناهنجاري‌های ناشي از نا ملايمات زندگي‌شان است تا ميل براي تغيير و ترويج درستي.

كمك به پناه‌جوها و برگزاري كارگاه و همايش کار دهان پركني است. يعني يك نفر نيست كه بييند در اين كارگاه‌ها چه می‌گذرد؟ منابع مالي اين‌ها نمي‌روند بييند شايد اين افراد مشكلات شخصي دارند و اصلا آمادگي كمك به بقيه را ندارند. آنچه این‌ها می‌کنند کمک به بشر و حقوقش نیست. کار و فعالیت این‌ها بیشتر از فعالیت‌های انسانی، خاطره احزاب گسیخته ابتدای انقلاب را به یاد می‌آورند: رقبا را خراب می‌کنند تا خود بالا بروند، مردم هم بازی‌چه دست‌‌شان، بازی‌چه گروه و گروه‌کشی‌‌شان و ابزار ارضای شهوت قدرت‌‌شان.


منبع: وب سایت خودنویس